تبليغاتX
نقطه چین های زندگی من


نقطه چین های زندگی من

Come to me, let me see your SMILE

قایقرانی و شنا(آب بازی) الان ورزش های محبوب من هستن. یادمه وقتی شنیدم اینجا کلاس آموزش قایقرانی داره، انقدر عجله داشتم که پنجشنبه، روز قبل از کنکور با خواهر کوچیکه رفتیم قایقران بشیم. اما از شانس، اون روز مسابقه خانوما بود و ما هم نشستیم به تماشا. علاقه م بیشتر شد، دلم می خواست هرچه زودتر منم یه عضو صمیمی این گروه بشم... و شدم. خواهر وسطی رو هم کشوندیم به کلاس.

قایقرانی، "اینجا"، به خاطر عمر کمش سختی زیاد داشت، الانم داره کم و بیش، اما به سختی هاش می ارزه... خیلی از خانوما و بچه ها اومدن و... دیگه نیومدن اما من و مهسا(دوستی که اونجا پیداش کردم) هنوز همونجا آویزونیم چون نمی خوایم اون فضا رو از دست بدیم... انگار اکس روحی میزنیم- ورزش و مخصوصا ورزش های آبی واقعا رو روحیه آدم تاثیر دارن...و حالا که هوا داره سرد میشه، شاید کمتر برم و شاید تا یه ماه دیگه نشه رفت، دلم از الان تنگ شده.

قرار بود پست ما مصور باشد، این هم تصویرهاش- امیدوارم با دیدن عکس ها احساس نکنید منتظرتون نگه داشتم برای هیچ- که برای خودم خیلی چیزهاست:

عکس ها رو پدر عزیز دوست عزیزم گرفته و خودم براشون اسم انتخاب کردم

پارو قشنگه- قایقی که تو عکس می بینید، اسمش تورینگ هست. همه اول با این تمرین می کنن و اگه خواستن میرن سرقایق های دیگه- نسبتا سنگینه و تعادل داره.

پسرک کایاک سوار- قایقی که تو عکس می بینید، اسمش کایاک هست. با تورینگ که یکم راه افتادیم و پارو زدن درست رو یاد گرفتیم رفتیم سر این- بیسیار سبکه و بیسیار تعادل نداره، شونصد جلسه باید بری تا بتونی تعادل پیدا کنی و پارو بزنی( البته استثنائاتی هم وجود داره- مثل همین دوستم که باباش عکس ها رو گرفته، از جلسه دوم- سوم شروع به پارو زدن کرد و رسید به مایی که ۱ یا ۲ ماهی تمرین می کردیم و هنوز چند متر نرفته چپه میشدیم- به قول مربی عجب موجودیه این شیرین. ولی شاید منم جزو استثنائات باشم... که هنوز گند میزنم)- عکس از اینترنت گرفته شده.

قایق موتوری- عکس از مسابقه تورینگی که چند وقت پیش برگزار شده بود گرفته شده. داور تو اون قایق موتوریه حمل میشه

سه قایقون یا میلاد- اینم عکس از سه تا از بچه هایی که تو مسابقه شرکت کرده بودن، میلاد هم اسم یکی از بچه های قایقرانیه/ و من چون فقط اسم اون تو ذهنم میمونه همه رو به اسم میلاد میشناسم.

تورینگ سه ترکه یا دراگون ۳نفره- اختراعی به همراه دوستان. دوستم روی کاپوت، اون یکی دوستم سرجاش و منم روی صندوق نشسته م.- احتمال میدم با دیدن این عکس بزرگ خاندان ۳۰ درصد از تشخصم رو کم کنه

و چند تا عکس از تمرین دراگون- قایقی با ظرفیت ۲۲ نفر+ سکان دار و طبال. ورزش دسته جمعی و مفرحیه/ آخر که بشینی بیشترم خوش میگذره:

هم آهنگان- سکان دار مربیمونه(بهترین مربی- که تحملمون می کنه) و ما هم داریم هماهنگ پارو میزنیم- لایف(جلیقه) دراگون پوش ئه ، یعنی جلیقه یه وری گشاده که آخر نشسته منم. دیر رسیدم، این بهم رسید- اگه غرق می شدیم به جای نجات دادنم احتمالا تو دست و پام گیر میکرد و غرق می شدم.

اسکله- بدون شرح

بر سر دوراهی- اینجا نشستیم و داریم مشورت می کنیم که بریم سمت کشتی بزرگه باهاش فرار کنیم بریم دبی یا نه.(مربی داشت درست پارو زدن رو یادمون میداد.)

دوبی دوبی- تصمیممون رو گرفتیم!

اسکیت باز بچه- عکس هنری، راستی یکی از اون نقطه نارنجی ها منم

+ جات اینجا خالیه

++ اگه بودی حتما عاشق دراگون می شدی

دوستتون دارم یه دنیا.

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط فاط.مـِ| |

همه جا نیمه تاریک بود. فقط مادرم، من و یک نفر دیگر در خانه بودیم. صورتش را یادم نمی آید، اما قدو قواره متوسطی داشت، اسم خاصی هم نداشت اما از روی انرژی های منفی که به اطراف می پراکند و لبخند نامهربانانه اش، اسمش را گذاشتم شیطان مجسم. گفت که فقط ۱ ساعت، تا ۵ فرصت دارم و این ۱ ساعت که گذشت بلای وحشتناکی به سرم می آورد.

مادرم خیلی پیر بود و حتی نمی توانست از جایش تکان بخورد. توی اتاق من دراز کشیده بود، شیطان توی هال نشسته بود و داشت چیزی را درست می کرد. از درون کمدم، توی اتاق، یک لوح و یک کتاب مناجات برداشتم، از هال و کنار شیطان رد شده و به اتاق پذیرایی رفتم. جلوی ساعت دیواری نشستم و شروع به خواندن لوح یا شاید کتاب کردم. لوح را دقیقا یادم می آید کدام بود اما کتاب مناجات را نه.

حین خواندن مناجات به بلایی که می خواست به سرم بیاورد هم فکر می کردم. فکر کردم شاید بخواهد پوستم را بدون بیهوش کردنم بکند، یا با یک قاشق لبه برنده، مثل قاشق قاشق برداشتن فرنی از توی کاسه، بزند زیر گوشت و پوستم و تکه تکه ازم جدایشان کند تا وقتی بمیرم. اما چیزی در درونم بهم گفت "بلا" بدتر از این حرف هاست، جسمی و روحیست. می دانستم آن"چیز" راست می گوید اما تصور بلایی بد تر از اینها برایم ممکن نبود.

سرم را از روی کتاب برداشته و به ساعت دیواری لنگر مانند روبرویم خیره شدم، ۴:۲۵ بود. چقدر دیر می گذشت، کاش زودتر ۵ میشد و تمام.این انتظار همه چیز را وحشتناک تر می کرد... وحشتناک تر... وحشتناک تر... و از خواب پریدم. چند دقیقه ای گذشت تا جرات کردم از جایم بلند شوم و چراغ را روشن کنم. از تنهایی توی اتاق ترسیدم و رفتم توی هال که مامانم خوابیده بود. برگشتم و با چراغ روشن رفتم توی جایم، پتو را تا زیرگلو بالا کشیدم و پشتم را کردم به دیوار تا به همه چیز تسلط داشته باشم. دوباره و این بار در بیداری ساعت را نگاه کردم ۴:۳۰ صبح بود.< از گیجی ناشی از این تشابه زمان که در آمدم، سایه ای را بالای سرم حس کردم، شیطان مجسم بود. با همان زبان بی زبانی و نیشخند نامهربانش گفت: فکرکردی از خواب می پری و دیگر دستم بهت نمی رسد؟... هنوز هم تا نیم ساعت دیگر وقت داری...>

+ تمام نوشته تا جایی که از خواب می پرم، در خواب و تمام نوشته تا جایی که <...> شروع می شود در بیداری و تمام <...> ادامه ای از ذهن خودم است. به عبارتی تمام نوشته تا<...> واقعی است.

****************

امروز اولین روز شغل چهار روزه ی من توی کتابخونه بود. کتابدار که نمیشه گفت، یه جورهایی بپّای کتابها هستم تا سه شنبه که خود مسئول کتابخونه از مرخصی برمیگرده. صبح موقع رفتن ناخون گیرم رو هم برداشتم تا مثل بعضی از این خااانووم هایی که پشت میز میشینن پا رو پا بذارم و ناخن های ناسربه راهم رو سوهان کنم، اما زهی، تا خود ظهر فعالیت مفید انجام دادم. کلی کتاب ثبت کردم و از این جیبی کارت ها بهشون چسبوندم، به چند نفر کتاب امانت دادم، از چند نفر کتاب تحویل گرفتم، به سوالات مشتری؟ارباب رجوع؟ جواب دادم و... همین چند روز هم از توی خونه نشستن بهتره، حداقل با خیلیا سر و کله میزنم و این خجالت ِمن ِ خجالتی هم کم کم میریزه.

+ پست مصور در راه است.

باقی بقایتان جانم فدایتان

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط فاط.مـِ| |

آخــــــــــــــــــــی وبلاگم چقدر خوشگل شده

پ.ن: مرسی مرسی و خیلی مرسی پرنسس که این قالب رو نشونم دادی

پ.ن تر: تازگیا یه وبلاگ می خوندم، که نویسنده ش یه جورای قشنگی خاطرات روزانه ش رو می نویسه، سعی کردم یه پست اونجوری بنویسم اما دیدم ما اینکاره نیستیم خیلی طولانی شد دیگه نمیذارمش. اما از سعی هم دست برنمیدارم.

پ.ن تر تر: تا چند روز دیگر، داریم یک پست مصور

پ.ن تر تر تر: سفر بخیر(من هستم، دو دوست میرن و برمیگردن)

 چه پست کوچولویی- واقعا اسمشو میشه گذاشت پست؟

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط فاط.مـِ| |

مهسا خانومی به بازی دعوت فرموده

 Q : تا حالا كسي به شما در دوران راهنمايي و دبيرستان پيشنهاد دوستي داده ؟‌ اگه داده جالب ترينش چي بود ؟!

 A : دوران راهنمایی و دبیرستان رو خیلی یادم نمیاد چکارا کردم، اما پیشنهاد دوستی از طرف جنس مخالف... تو دبیرستان فقط یه مورد رو یادمه:

۱-یکی از پسرای فامیل دور، یه بیت شعر تو کتاب جغرافیم نوشته بود. از این شعرای رومانتیک که خجالت می کشیدم کسی ببیندش. کلی خط اش زدم بعد پاکش کردم و جاشو نشون مامانم دادم که نتونه بفهمه چی بوده شعره. اون قصدش ازدواج بود اما خوب قصدامون به هم نمی خورد(من می خواستم تحصیلمو ادامه بدم) و پرونده بسته شد.

۲-حدودا یه ماه پیش بود با چند تا از دوستان پارک رفته بودیم. من و یکی از بچه ها خسته شدیم و یه جا نشستیم. بقیه رفتن یه دوری بزنن و بیان. یه پسری یکم اون ور تر نشسته بود. بلند شد اومد سمت ما، رد شد و یه کاغذ مچاله شده انداخت جلومون، از اینایی که توش چند تا رقم داره. کاغذه رو نگاه نکردیم و به صحبتامون ادامه دادیم. اونم برگشت و سرجاش نشست. چند دیقه بعد دوباره رد شد و یه چیزی گفت که مثلا بردارین و اینا. می خواستیم بلند شیم اما نمی شد متاسفانه چون پارک خیلی شلوغ بود و تلفن ها هم خط نمیداد که دوستامونو پیدا کنیم. دوباره پسره برگشت سرجاش نشست. دوستم گفت من اینو میشناسمش، فلانیه. دیدم تقریبا همسایه دراومدیم اما چون با همسایه ها رفت و آمد ندارم، نشناخته بود. گفتم همون که ازدواج کرده؟ وقتی گفت آره عصبانی شدم. پسره دوباره اومد رد بشه، چیزی گفته یا نگفته نگاش کردم و با عصبانیت گفتم آقا مگه شما زن نداری؟ رفت و غیب شد.

پ.ن: اگه دخترها و پسرها از همون اول باهم بزرگ می شدن، تو مدرسه، راهنمایی، دبیرستان و... با هم بودن، اگه اینقدر ازهم جداشون نمی کردن حداقل این مورد پیشنهاد بالا (که ایش ترین نوع پیشنهاد همین نوشتن شماره و پرت کردن جلوی پای فرد مورد نظره- واقعا میشه بهش به اسم پیشنهاد "دوستی" نگاه کرد؟)پیش نمیومد.

پ.ن تر: سعی نکن با این پست سربه سرم بذاری که سربه سرت میذارم ای همونی که میدونی.

پ.ن تر تر: یه بار هم Meci(عشقم علیه) به یه بازی دعوتم کرده بود اما دعوتش مصادف شد با زمانی که وبلاگستان غمگین بود و نمی تونستم پستی رو که نوشته بودم بذارم تو وبلاگم. و بعد هم خیلی دیر شد و دیگه روم نمیشد بذارمش. پست بلندی هم شد اما اگه بخوام الان خلاصه ش کنم می تونم بگم اگه پسر بودم سعی می کردم پسر خوبی باشم و کلکسیون پیژامه می داشتم(بازی در مورد این بود:اگه پسر بودی چطوری بودی؟)

آخیش همش منتظر یه فرصت بودم که از Meci معذرت بخوام از این که تو اون بازی شرکت نکردم که الان فرصتش پیش اومد. حلالم کن آبجی

بازی برای عموم آزاد است

ن: ئه هه هه هه این پست  نداشت توش اصلا

خوش باشین

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط فاط.مـِ| |

بابا بزرگ - سه سالی میشه بازنشسته شده. گاهی واقعا مثل بازنشسته های تو فیلم ها میشه. تو کار بی بی دخالت می کنه( البته نه به اندازه بی بی تو کار اون)، مثل اون باری که بی بی برای خرید رفته بود و بابابزرگ جای میز تلویزیون روعوض کرد و پنکه کوچولوی سقفیه اتاق کوچیکه رو با پنکه سقفی بزرگه ی اتاق بزرگه جابجا کرد، اونم بابابزرگی که نای دو قدم راه رفتن رو نداره و بابام مجبور شد پنکه ها رو بازکنه وبرگردونه جای سابقش. 

و چقدر خوش میگذره باهاش، وقتی غر نمیزنه و از قدیما تعریف می کنه. خدا حفظش کنه!

بی بی - دل جوونی داره که شرایط زندگی، مریضی های بابابزرگ، عادت های قدیمانه و... بهش فشار میاره اما میشه دید اش. از وقتی که توانایی فهم تغییرات خودم رو پیدا کردم تغییرات اون رو هم دیده م. اینقدر سنتی بود که نظر خوبی راجع به زن ها و دخترهایی که رانندگی می کنند نداشت. اما وقتی من یاد گرفتم و پشت فرمون می نشستم نظرش عوض شد و هر از گاهی "اگه یکم جوون تر بودم... یا اگه همون موقع که بابابزرگت می گفت ..." رو به زبون می آورد. یا شبی که با بچه ها تصمیم گرفتیم عرض ساحل رو بدو ایم بی بی هم باهامون اومد و مثل یه بیبی دوید.

و چقدر خوش می گذره باهاش، وقتی با بابابزرگ سر بنزین دوستی ِبابابزرگ دعوا نمی کنه، وقتی دستاشو کرم میزنم و ماساژ میدم، وقتی ۱۲ شب برام سیب پوست می گیره و باهم می خوریم. خدا حفظش کنه!

خونه شون - روزها یا ساعاتی که بابابزرگ خونه نیست یا جای همیشگی ش ننشسته میرم و روی صندلیش، کنار پنجره میشینم و بیرون رو نگاه می کنم. به قول خواهر وسطی این پنجره خونه بی بی اینا بهترین جا برای "دید زدن"ه. شیشه هاش از اینایی هست که طی روز میشه بیرون رو تماشا کرد بدون تماشاشدن و شب، چراغهای داخل رو خاموش کنی بازم می تونی بیرون رو نگاه کنی بدون ... . جای پررفت و آمدیه و سوژه های بدیعی برای شکار میشه دست و پا کرد.

و چقدر خوش میگذره توش، وقتی میشه تو سکوت پشت پنجره نشست، خیابون رو تماشا کرد و به قول بچه های امروزی نوستالژی زد و به یاد آورد چه کارها و خراب کاری ها که تو این خیابونا نکردیم. خدا حفظش کنه!

موقعیت من در پشت پنجره ی خونه مادر بزرگه

ن . نب: بعد این همه وقت روم نمیشد بیام اینجا پست جدید بنویسم. گفتم پای بزرگترا رو بکشم وسط که پشتشون قایم بشم.

ف . ن: این پست رو میشد دو جور نوشت، اما تصمیم گرفته م چشمهام رو روی "دیدن خوبی" توی همه چیزتنظیم کنم. وقت تنگ تر از اونیه که صبر کنم تا "چیزهای خوب" بیان و من ببینمشون.

دیگه همینا و ببشخید اگه سرتون رو درد آوردم و اگر از احوال ما جویا باشید ملالی نیست جز دوری شما و ... .

خدا حفظتون کنه

شیش آبان: نه تعجب نکنید من آپ نکردم. فقط خواستم یه سلامی عرض کنم و دیگه این که... اون عکسه رو هم درستش کردم می توانید دید اش.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط فاط.مـِ| |

۱.خواب در عهد تو در چشم من آید هیهات

عاشقی کار سری نیست که بر بالین است

همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت

آنکه در خواب نشد چشم من و پروین است

 

۲. دارم یک کتاب تقریبا ۶۰۰ صفحه ای می خونم. به اندازه ی ۴۰۰ صفحه ای که تا حالا خونده م اشک ریختم. البت از اون اشک های متفاوت ها!

۳. چند شب پیش با خانواده و چند نفر از فامیل دریا رفتیم. تو آب داشتیم شنا می کردیم که یه موجود نامرد دریایی به نام "دال" خورد به گردنم و مثل نیش مورچه جاش درد گرفت. چند تا جیغ زدم و پریدم طرف مامانم، مامانمم پرید طرف من. زیر گلوم به اندازه ی یک دایره ی بزرگ انگار چند تا مورچه نیش زده باشن قلمبه قلمبه شده بود.سریع آب خنک زدیم جاش خوب شد تا فرداش.اما دیگه کسی نرفت تو آب. بعدم همه کلی نگرانم شدن. فرداشم عموم زنگ زده بود حالم رو بپرسه.

یاد دختر دایی هام افتادم که تو بچگی هر موقع می رفتیم گردش اونا یا خون دماغ می شدن یا یه چیزیشون میشد و گردشمون خراب میشد. انقدر حرصم میومدوقتی همه نازشون رو می کشیدن. اون شب برای خودم پیش اومد، کشیده شدن ناز توسط جمع بدک نبود! اما این که گردش کمی خراب بشه نه!

۴. برای اولین بار بود که شب برای شنا می رفتیم. خوب بود! یاد پائولو کوئیلو افتادم که از زبون یکی از شخصیتاش تو کتاب"کنار رودخانه پیدرانشستم و گریستم" می گفت: قرار گرفتن تو هوای مه آلود مثل قرار گرفتن تو رحم مادره!و...(کلمات خودش یادم نمیاد) توی آب تو اون شب همون حس رو پیدا کردم. مثل رحم مادر تاریک، مرطوب، ناشناخته و من معلق، پاک، اصل... خوب بود تا این "دال" ه نبود!

۵. کامنت های پست قبلی رو جواب دادم، برای دوستامم کامنت گذاشتم، الانم چون اینجا هیچ کاری نداشتم گفتم آپی بکنم.(کارت اینترنت نکه ارزونه، آن لاین تایپ می کنیم)

۶. تا حالا آپ ِاین همه قسمتی نکرده بودم!

۷. حافظ وظیفه‏ی تو دعا گفتن است و بس

در بـنـد آن مـبـاش کـه نـشنـیــد یـا شـنـیـد

۸. هشت

۹. نهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

شب بخیر دوستان

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط فاط.مـِ| |

 

یک نیمه شب:

خواست بچه ها رو بزنه که مانع شدم. با خشونت کنارم زد و شروع کرد به کتک زدنشون. کشون کشون خودم رو به تلفن رسوندم.

-الو؟

+ الو آقا دادااااااااش...

- ملوک تویی؟ چی شده آبجی؟ بازم غلوم؟

+ آره داداش، شاغول. نمی دونم چش شده باز. اومده  خونه و افتاده به جون بچه ها. تا تلفشون نکرده خودتو برسون....آخ خ خ خ.

 

یک نیمه شب ِیکی دو شب بعد:

"مه جان" سر جاش خواب بود و "محمود" داشت پاهای من رو ماساژ می داد. تو همون حالت سفره ی دلمو پیش مامانم که اون سر اتاق نشسته بود باز کردم:

+ "می بینی روزگارمو مادر؟ تو این وضعو برام ساختی. همه ش 15 سالم بود که به زور شوهرم دادین به مردی که 20 سال ازم بزرگتره. دو تا النگو کرد تو دستت و تو هم دیگه هیچ چی نگفتی. فکر نکردی من چی میشم؟ آینده م؟ اون پسر عموی بیچاره م که سرگذاشت به بیابون؟ هر دفعه گفتم طلاقمو ازش بگیرید گفتی طلاقتو بگیریم که نامادری بیاد سربچه هات؟ الانم که راه به جایی ندارم. انقدر کتکم زده که حتی نمی تونم درست راه برم. امیدم فقط به محمودمه. امسال دانشگاه قبول میشه. برای خودش کسی میشه دست ما رو هم میگیره. الهی قربونت برم پسرم. اون نوک انگشتامو بیشتر ماساژ بده عزیزم."

و واکنش اون لحظه مادرم به اون همه ناراحتی و ضجه های من چی بود! سرجاش  نشسته بود و داشت از خنده غش می کرد.

: محمود(پسرم): خواهر کوچیکه.

::مه جان (دخترم): دخترعمه کوچولو که مهمون ماست.

:::شاغلام(مردَم):خواهر وسطی<واقعا دستش سنگینه>

::::مادرم: مادرم

:::::صدای داداش: صدای کلفت شده ی خودم

::::::ملوک:خودم(ناگفته پیداست. تواضع را)

پ.ن: هر گونه تشابه اسمی به شخصیت های واقعی تصادفی بوده و مسئولیت از گردن این جانب رد است. لازم به ذکر است که اسامی در منزل مادربزرگه و به کمک اجداد پدری(بی بی و پدربزرگ) انتخاب شده و همین دیگه.

 

بعدا نوشت: من دلم تنگ میشه.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط فاط.مـِ| |

روی صندلی نشسته ام و هدست رو گوشمه. یه آهنگ خیلی ملایم در حال پخشه. از روی صندلی بلند میشم و تا جایی که سیم هدست اجازه میده از میز کامپیوتر دور میشم و شروع به حرکت می کنم. حرکاتم وزن دارن، ملایم هستن، اما درونم نیست، خودم بی وزنم! تنها چیزی که من رو روی زمین نگه داشته یه حجمه که هی جاشو تغییر میده. یه لحظه تو سمت چپ قفسه سینمه، یه لحظه توی گلوم یه لحظه توی چشم هام...
مایع میشه و بیرون میاد...میریزه...جلوی ریختنش رو نمیگیرم بذار بریزه و بره تا دیگه به زمین بند نباشم...آخیش.
برمیگردم و توی صندلی م میشینم با همون موسیقی که صداش تو گوشمه. یه حس بی حسی تو تمام وجودم پخش میشه. انگار حسه تقسیم میشه یه قسمتش دستور میگیره بره تو دست هام و سر انگشتام، قسمت دیگه شم میره تو پاهام و نوک انگشتام.
خودم رو رها می کنم و می ذارم سرم تو هوا، روی گردنم لق لق بزنه. خوشم میاد!

اما آهنگ تموم میشه...این من هم تموم میشه!

پ.ن: یادتونه تو پست قبل یه سوال پرسیده بودم؟ جواب من به این سوال اینه: دوست دارم وقتم رو با دوستی بگذرونم که اونم دوست داشته باشه وقتشو با من بگذرونه. همین.
این سوالو دوستم ازم پرسید و جالب اینکه جواب من و اون یکی بود!

ب.ن: شرمنده که کامنت ها تون رو نتونستم جواب بدم دوستای دوستم. باید حسم رو ثبت می کردم.

د.ن: خدای عزیز! سخته بگم راضی ام به رضای تو چون همیشه نیستم و نمی تونم.

تو من رو به رضای خودت راضی کن.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط فاط.مـِ| |

زمان: چند شب پیش

لوکیشن: خونه ی عموم اینا

بازیگران: دختر عمو2- دختر عمو3- خواهر کوچیکه- نوه ی خواهرِ زن عمو

پشت صحنه: سه گریمور و طراح لباس مشغول پوشوندن لباس و گریم بازیگر نقش اصلی هستند.

تماشاگران:عمو- زن عمو- دختر عمو1- خواهر وسطی- ذرت بو داده- من.(تواضع را!)

نمایش شروع می شه و دختر عمو 3(6 ساله)، سشوار کشیده و چیای خــَـــش به صورت زده، از تو اتاق میاد... یکی از بازیگرا دنباله لباس عروس خانم رو گرفته و دو تای دیگه دور و برش کل میکشن و شعر می خونن و... .

بچه های فامیلمون هر موقع می خوان عروس دوماد بازی کنن این دختر عمو عروس میشه، بس که خوب بازی می کنه. در حالی که سرش پایینه، یواش یواش میاد روی صندلی میشینه. یه لبخند شرمگین روی صورتشه و هر از گاهی سرشو کمی به سمت بالا متمایل می کنه و زیرچشمی بقیه رو نگاه می کنه و اگه کسی همون موقع داره نگاهش می کنه همون لبخند شرمگین رو باز تر می کنه و تحویلش می ده. دامادو هم اصلا نگاه نمی کنه.

یک بار داماد رو بلند کردم و خودم کنار دختر عمو نشستم و سعی کردم مثل اون "عروس" بشم. اما حتی یکی از حرکات مخصوصش رو نتونستم مثل خودش انجام بدم.

پ.ن: بچه هم بچه های حالایی.

س.ن: یک سوال از همه کسانی که این وبلاگ رو می خونن: دوست دارین وقتتون رو با چه دوستی بگذرونین؟

نیوز کوچولو:ثفر...صفر...سفر... میروم! و برمی گردیم، انشاللا!

باقر رو نمی برم و همینطور ناصر.

هرکی سوال رو جواب بده گله

شب و روز همگی بخیر و شادی

(می خوام متن رو پست کنم دلم نمیاد خداحافظی کنم، هی یه جمله دیگه اضافه می کنم.)

سفرم سه چهــــــــــــــــــــار روزه!

تا بعــــــــد

فردا شبش نوشت: همه رفتن من و خواهر وسطی موندیم خونه!

دلتون میس نشه لطفا!

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 4:47 قبل از ظهر توسط فاط.مـِ| |

پسر عمو ی ۱۰ ساله گنجشکک در دست: وقتی موتور از روی بالش رد شد خودشو کشوند کنار خیابون و من برش داشتم. فر...(داداش دو سال و نیمه ش) هم خیلی ناراحت شد.

من به فر...:آخـــــــی! برای گنجشکک ناراحت شدی؟؟(سرش رو نوازش می کنم!)

فر...: آره انقد با موتوریه دعوا کردم. بهش گفتم: بیب و بیب...

من:(دستم رو کشیدم.)

چی بگم...

گنجشکک رو به هر کلکی بود ازشون گرفتم و آوردم تا خودم نگهداریش کنم. توی جعبه ش روزنامه گذاشتم. روی روزنامه کاه و چند پر گل خشک ریختم تا غذاب هایی که از دست دو تا وروجک کشیده بود رو فراموش کنه. بیسکوییت و عدس پخته و ماکارونی هم براش گذاشتم با یه نعلبکی پر از آّب. تا صدای به هم خوردن کاه ها رو می شنیدم یواشکی می رفتم بالای سرش، اما تا حضورم رو احساس می کرد سرش رو به طرفم بر می گردوند یا زیر چشمی نگاهم می کرد و تا از دیدرسش خارج نمی شدم چشماش رو بر نمی گردوند. یه نوع غرور سرخ پوستی رو توی چشماش دیدم. غروری که نمیذاشت جلوی من از غذایی که من براش گذاشته بودم بخوره.

نه... من حالم خوبه!

***************

سر حالم، میگم، می خندم...همه هستن!

سرحال نیستم، نمیگم، نمی خندم... هیچ کس نیست!

صدای خنده ای از دور میادددد.... .

 

باشین اما عمرتون مثل گل نباشه که من طاقتشو ندارم.

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط فاط.مـِ| |

چشم تو قد یه دنیا زل زده به چشم من

دست باقر کوچیکه تو دستای بزرگ من

دل تو قد یه دریاست واسه آرامش من

دل تو آخر دنیاست دل تو باقر من

چه شبایی که با تو سحر نکردم یادته؟؟

چه روزا عکستو دیدن پرسیدن باقرته؟؟

این شبا دستات شده مرهم من خوشگل من

این روزا همش تویی همدم من باقر من

نقطه چین های دل مامانجونو خوب می دونی

باقرم عروسکم آدام بره تو می مونی

شاعر: "...." عزیزکه می بینم با باقرم به خوبی ارتباط برقرار کرده.

ناصر

این هم "ناصر"ه داداش کوچیکه ی باقر. دوست عزیزم این رو ساخته تا باقر تنها نباشه. همونجا نامگذاری ش کردیم.

پ.ن: باقر! خوش به حالت.                                             

پ.ن: در پست های آینده میزان "باقر" کمتر خواهد شد!

شرحال: استـاد کائنات که ایـن کارخـانه سـاخـت

            مقصود عشق بود جهان را بهانه ساخت

آخ: عکسه آپلود نشد هر کاری کردم! بعدا دوباره سعی میکنم

به کمک فرتا!: واااااااای تو چقده ماهی فدات بشم الهی!

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط فاط.مـِ| |

زمین خاموش، دریا، خواب و گل خیس

نه ماه پیشونی بیداره نه چـــــل گیس

لا لا کــــن خـوشـتـریــن پـایـان قصــــه

که شب ایـنجا شب اون قصه‏ها نیست

 

لالایـــی پـیـسـر گــلـبـــــرگ و شــبنم

لالایــی شــاخــه ی گـل پـوش مریــــم

لالا کـــن زیــــر طـــاق خــــواب و رویــــا

کـه جا وا کرده شـب تــو کـوچـه کـم کـم

Free Image Hosting

پ.ن: پرنسس صنعت کشش رو داری؟؟

پ.ن: آخیــــــش مردم از بی پستی!!!

همه تون رو دوست دارم. یا به قول خواهر کوچیکه که وقتی بچه بود من و خواهر وسطی ازش می پرسیدیم کدوممون رو بیشتر دوست داری می گفت:"هَ دو دادون دوس دایَم."، "ه چند دادون دوس دایَم"

بعدن: آقای مثلا Twenty four million iranians' Baby من تو رو دوست ندارم و تو Baby من نیستی!!!

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط فاط.مـِ| |

                     خدایا                          

اگر به یاد آورم که در گذشته چگونه از من مراقبت کرده ای، توکل کردن به تو در زمان حال و سپردن آینده به دستان توانای تو بسیار آسان می شود.

 

آ.پ.ن: چیزی که نمی دونستم چطور باهاش کنار بیام رو بعد از یک ماه و نیم، اشک و آه و لوس بازی، با سه تا از دوستانم در میون گذاشتم. دوستی دو نفرشون من رو زنده کرد. نمی خواستم به کس دیگه ای بگم، اما وقتی دوست دیگه م تلفن کرد و با گریه صحبت می کرد، براش تعریف کردم تا باهاش همدردی کرده باشم. هر چند درد ما از یک جنس نبود. و حالا اینقدر کنار اومدم که نخوام برای کسی تعریف کنم" آنچه گذشت رو"

خدا رو شکر که اون یک ماه و نیم گریه، شکایت از خدا، تنهایی، همه ش گذشت.

ب.پ.ن: مدتی کمرنگ بودم. حداکثر تا یک ماه دیگه خودم رو رنگ می زنم و بر می گردم. پر رنگ بر می گردم.

پ.پ.ن: این روزها کم حرف تر شدم. پسرم به خودم رفته

پ.پ.ن: باز هم هستم اما کمرنگ!

ت.پ.ن: توصیه می کنم پاستیل به شکل دندون و پاستیل به شکل اسکلت رو نخورید.

مواظب خودتون باشید

۱۲/خرداد: بی رنگ می شوم

۱۶ خرداد وسط مناظره آقایان "ک" و "ا":با دونفر از دوستان

این از مناظره از مناظره چالشی قبلی هم چالشی تره!!! یه کلمه ای هست تازگیا باب شده...پوپولیستی... عجب مناظره پوپولیستی ای بود...

بعد که فکر می کنم ام می گیره

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط فاط.مـِ| |

وسط خیابون با نور بالا درحرکتم

از راهنما استفاده نمی کنم

با سرعت می پیچم

بوق نمی‏زنم

با شیشه تار، باچشمای خواب آلود

بادنده پنچ، وسط شهر

مهمترین فکرمن: به تیربرقی، جدولی چیزی نخوریم خوابم بپره.

وای کمربندم رو هم نبستم، چه تخلف وحشتناکی!

 

و از پلیس نمی ترسم چون 5 صبحه!

00000000

خواهر وسطی: کیه؟

همسایه: من میرم

خواهروسطی بدون این که حواسش باشه اسم همسایه"میر" ه: خب برو!

پ.ن: نامبرده از اون به بعد، خودش رواز پشت در" منم میر" معرفی می کنه.

00000000

"درگیری بین خواهرکوچیکه و وسطی در دوران کودکی ِکوچیکه"

وسطی حین دلجویی کردن: ببخشید دیگه دعوات نمی کنم.

کوچیکه حین دلجویی شدن: می بخشمت، ولی تو هم بار اولت باشه ها!

برای همه مون...

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط فاط.مـِ| |

احساس تنهایی می کردم... غم داشتم... دلم براش تنگ شده بود... دلم برای شادی های کودکانه ش تنگ شده بود...بلند شدم و رفتم... رفتم تا پیداش کنم... برش گردونم.

راه خونه ش رو پیش گرفتم و رفتم ... به محوطه ای رسیدم که خونه ش اونجا بود... یه خونه بزرگ با دیوارهایی از سنگ قرمز... کلید انداختم و داخل شدم. خودش سالها پیش یکی برام ساخته بود... تو هال کسی رو دیدم. کسی که برام آشنا نبود... دست هاش توی جیبش بود و روی کناره های فرش راه می رفت... سرش پایین بود و راه می رفت... سرش رو بالا آورد و من رو دید...خودش بود.باورم نمیشد...چقدر عوض شده بود...سرو وضعش تمیزنبود...تمام لباس هاش لکه لکه بود...انگار نه هزار ماه به خودش نرسیده... جلوتر رفتم و دستش رو گرفتم... چند لحظه به هم خیره شدیم...چشم درچشم... خوندم. تمام تنهاییش رو از چشم هاش خوندم... تمام تنهایی که من باعثش بودم... انگار اون هم شرمندگی رو از چشم های من خونده بود چون سرش رو انداخت پایین...

بهش گفتم چقددددر دلم براش تنگ شده... گفتم که بدون وجودش نمی تونم زندگی کنم... گفتم برگرد... برگرد.

چه زود قبول کرد برگرده...و برگشت... و چه زود من رو بخشید... و چه فراموشکارم من که باز اذیتش می کنم... اینقدر که گاهی از خونه میزنه بیرون و تنهام میذاره... و من باز میرم و برش می گردونم... و باز یادم میره سختی بدست آوردن دوباره ش و ... .

الانم توی هال نشسته و داره نقاشی های باقر رو تماشا می کنه و بلند بلند می خنده.

خدااااایا! نگذار بره. پای بند من اش کن.

پ.ن: در بالا شرح وصال من و "من ِمسرور" رو خوندید. مدتی شادی از من رفته بود. تمام احساسات از من رفته بودند. دارم برشون می گردونم... یکی یکی... .

الف ب پ نوشت: وقتی، باقر به بغل، یه گوشه نشستی و پروسه "بغض-> اشک-> فین" رو هی تکرار می کنی، وجود یه دوست ِدوست "کنارت" معجزه می کنه. باور کن.

برای دوستان ِدوست.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط فاط.مـِ| |


Design By : Night Skin