نقطه چین های زندگی من

Come to me, let me see your SMILE

یک انشا ی زیبا و تولد یک رویا

شنبه 17/12/87

12:18

چند وقت پیش به مدرسه خواهر کوچیکه(10 ساله) رفتم. با بقیه مادرها و خواهر ها توی کلاس جمع شدیم تا معلمشون در مورد وضعیت درسی بچه ها صحبت کنه. نیمکت ها کوچولو موچولو بودند و به زورمی تونستیم بشینیم. میتونستم پاهامو از سمت چپ نیمکت بیرون ببرم و راحت باشم. اما مگه این حس زنده کردن خاطرات آدام رو راحت می ذاره. به یاد کودکی، تا جایی که میتونستم پاهامو جمع وخودمو تو نیمکت جا کردم و یه بار دیگه جمله "من می توانم" رو به حقیقت پیوند دادم.   

خانم ِمعلم لابلای صحبت هاش به انشای زیبای یکی از دانش آموزها اشاره ای کرد و قسمت‏هایی‏ش رو برای ما خوند. با توصیفات معلم دلم خواست انشا رو کامل بخونم. خواهر کوچیکه از هم کلاسی‏ش گرفت و آورد. دلم میخواد شما هم بخونید.

* غلط های املایی و ... در اصل انشا بود و من تغییری درش ندادم.

                                       سرگذشت یکی از وسایل آشپزخانه

نام دانش آموز: فرض کنیم "گلی"

"من کفگیری نسوز با رنگ مشگی هستم خانواده ی آقای... مرا همراه با تمام خانواده ام با اتفاق یک سرویس قابلمه نسوز از مغازه ی آقای... خریداری کردند اوایل من، در کابینت خانه شب و روزم را درکنار همسایه گانم سپری می کردم. مادر خانه مریم خانم گاه گداری از من استفاده می کرد تا این که آنها از خانه ی شان اسباب گشی کردند و به خانه ی دیگری رفتند آن جا بود که سرنوشت من عوض شود در آشپز خانه ی آن خانه سه آویز ماهی شکل بر کاشی دیوار چسبیده بود مریم خانم برای تزئین آشپزخانه مرا همراه با دو تا از دوستانم که آقای ملاقه و کفگیر توپولو نام داشت آویزان کرد یک روز که مادر خانه سخت از دست دعواهای "گلی" و "گیلی"(خواهر کوچکتر نویسنده) خسته شده بود با عصبانیت تمام به سراغ ما آمد و مرا در دست گرفت و همراه خود برد. آن جا بود که من با"گلی" خانم آشنا شدم آنها به قدری مادر را عصبانی کرده بودند که من فقط بالا و پایین کردن را احساس می کردم و از صمیم قلب فاطمه خانم را می بوسیدم و زیارت میکردم و از بوسیدن فاطمه لذت زیادی می بردم بعد از"گلی"، آشنایی من با "گیلی" شروع شود و زیارت کردن آن.

خلاصه هر یک از ما وسایل های آشپزخانه سرنوشت های گوناگونی داریم و ازما استفاده های زیادی می شود و شاید شما هم مثل "گلی"و "گیلی" به توسوط مادرتان با ما آشنا شده اید من از شما خواهش می کنم که مادر وپدرتان را هرگز عذیت نکنید و با هم دیگر مهربان باشید و بگذاریم از ما استفاده های مثبت شود.      پایان

*دیروز هم همین هم کلاسی زنگ زده بود و با خواهر کوچیکه کار داشت. اینقدر لفظ قلم صحبت می کرد که فکٌم افتاد. یه لحظه فکر کردم شاید فاطیما ِ برنامه عموپورنگ ایناست.

 

مهم نوشت: در این دنیای دیوانه دیوانه! نام "بانوی عشق" فقط برازنده شماست. دیدن کامنت های پر محبتت حس خوبی وجودم رو میگیره. دیدن کاریکاتور های زیبات خنده رو روی لبهام جاری میکنه. تولدت مبارک هدیه عزیز عزیز عزیز.....م.

اما چرا یه ندا ندادی تولدت کی هست؟ مگه ما دل نداریم؟ نگفتی شاید ما هم بخوایم به این مناسبت یه پست مخصوص داشته باشیم؟ دلم میخواد کلاس برم و انقدر تمرین کنم تا بتونم خودم کاریکاتورت کنم و انتقام بگیرم ازت.

توووووووووووللللللللللللللدت مبببببببببارککککککککک

برای شما.

الان.ن: حالا بیا اینجا بیا اینجا اونجا نه.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط فاط.مـِ  |